تبلیغات
نعمـت مـرادی - در رثای شهیده ی سه ساله ، حضرت رقیه خاتون (س)

ــیب سـرخ حـامی ولایــت

 
نعمـت مـرادی
ترفند عکس سرگرمی
درباره وبلاگ


ترفند - سرگرمی - زیپ کد ایران - عکس - لینک سرگرمی -سایت ناسا - طوفان فضایی- حذف کردن ایمیل در یاهو HAARP معما- چت کردن با وب سایت یاهو-سایت های جالب - Interesting site-رمزگذاری روی پوشه ها با استفاده از نرم افزار WinRAR- ذهن خوانی توسط کامپیوتر
آدرس صفحه ی اینستاگرام : nemat.moradi@

مدیر وبلاگ : نعمت مرادی
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دوباره پلک خستهء تری به خواب می رود

توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود

نگاه کن به فاطمی ترین اسیر قافله

که مثل عکس سوخته میان قاب می رود

آبله پشت آبله نمی رسد به قافله

ز نیزه بوسه ای رسد پا به رکاب می رود

لباس های کوچکش دگر به او نمی خورد

که ثانیه به ثانیه چو شمع آب می رود

گل بنفش را ببین به صورت بنفشه ای

که زیر بار چشم ها از او گلاب می رود

شام سیاهِ شام را به شامیان سیاه کرد

همین که هفت پشت او به آفتاب می رود

دفتر قصهء غمش چه زود بسته می شود !

ببین فقط سه صفحه از متن کتاب می رود

محسن عرب خالقی


2 ) حرف سفر

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد

دخترت داشت سر از کار تو در می آورد

همه عمرش به خزان بود ولی با این حال

اسمش این بود : نهالی که ثمر می آورد

غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود

هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد

او که می خواند تو را قافله ساکت می شد

عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد

دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت

آن طرف یک نفر انگار که سر می آورد

زن ساله چه ها دید که با خود می گفت

مادرت کاش به جای تو پسر می آورد

قسمت این بود که او یک دفعه خاموش شود

آخر او داشت سر از کار تو در می آورد

کاظم بهمنی


 

3) یا هنوز هم ...

زرد و کبود و سرخ شد اما هنوز هم

دارد عزای دیدن بابا هنوز هم

تا تاول دوباره ای از راه می رسد

با گریه آه می کشد آن را هنوز هم

آهسته بغض می کند و خیس می شود ...

... زخم کبود گونه اش : « آیا هنوز هم

مهمان چوبدستی شهر جسارتی

من مانده ام به حسرت لب ها هنوز هم »

من درد های روسری ام را نگفته ام

با چشم های غیرت سقّا هنوز هم

از صحبت کنیزی مان گریه می کنم

می لرزم از خجالتش امّا هنوز هم

مُحرم شدم ، طواف کنم ، بوسه ها زنم

آنجا که هست کعبۀ دنیا هنوز هم

*******************

دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد

گوش بدون زینت او یا هنوز هم ... ؟! 

علیرضا لک

 


4 ) یتیم خرابه

آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود

داغ نهفته در جگرش بی شماره بود

در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش

عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود

شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش

این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود

طفلک تمام درد تنش را زیاد برد

حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود

با دست خسته معجر خود را کنار زد

حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود

زخم نهان به روسری اش را عیان نمود

انگار جای خالی یک گوشواره بود

دستش توان نداشت که سر را بغل کند

دستی که وقت خواب علی گاهواره بود

در لابه لای تاول پاهای کوچکش

هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود

ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد

دریای حرف های دلش بی کناره بود

کوچکترین یتیم خرابه شهید شد

اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود

مصطفی متولی


5 ) جواب سؤالی

شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی اَست

اما نه خواب هم که بود باز هم عالی اَست

مهمان من قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست

خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست

فرش سپید تو پُر گل های قالی اَست

با من زبان ِ سیلی شان حرف می زند

یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی اَست

تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس

این کودک یتیم کدامین اهالی اَست

باب سری شبیه عمو چند وقتی اَست

از روی نیزه خیره به من این حوالی اَست

عمه گرفته دست مرا راه می برد

بابا بگو به خاطر کم سن و سالی اَست

محسن عرب خالقی


6 ) کبوترانه

نوشته بود : که باید کبوتری بشوی

و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی

سلام دختر پروانه های نا آرام

درون پیله مبادا که بستری بشوی

ورق بزن که به فهرست عمر من برسی

به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی

اگر چه شهر پر از مین های آلوده است

به احتیاط گذر کن که معبری بشوی

که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی

... که آن طرف تر از این کوچه ها ، دری بشوی

بکوش چادر باغ نجابتت باشی

و سایه ی سر گلهای روسری بشوی

شب تولد تو جشن رفتن من بود

تو آمدی که شب خوش خبر تری بشوی

شب تولد تو رحمت شهادت داشت

خدا برای همین خواست " دختری " بشوی

کنار سنگرم آن شب مُنوّری افتاد

و عشق گفت : که باید منوّری بشوی

که نسلهای پس از تو ، تو را بسوزند و

برای محفلشان شمع باوری بشوی

بیفت روی منور؛ به نام ابراهیم

بسوز تا که گلستان دیگری بشوی

گریست روی تنم عشق و گفت : می باید

تو جزو سوخته های معطری بشوی

که خاک لاله به لاله تو را ببوید و تو

میان دشت گل بی نشان تری بشوی

*******************

سلام دختر بابا ؛ سلام بارانم

دلم نخواست که بغض شناوری بشوی

از اینکه " آه " کشیدم تمام دردم را

نه اینکه ! آینه ی من : "مکدّری " بشوی

برات نامه نوشتم برای روزی که

کبوترانه پری نه ، پیمبری بشوی

آقای رحمان نوازنی ، مسئول انجمن شعر آئینی موعود

این اشعار را از این سایت کپی برداری کردم :http://www.emamhossein.com

 این هم لینک مطلب http://www.emamhossein.com/bank%20shear_%20roghaye%20khatoon.htm





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 23 بهمن 1386
نعمت مرادی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
 

مترجم سایت