تبلیغات
نعمـت مـرادی - مطالب حکایت
ترفند عکس سرگرمی

دزد آمده

شنبه 16 آبان 1388 09:59 ب.ظ

نویسنده : نعمت مرادی
ارسال شده در: حکایت ،

چند نفر  دوست بودند یک شب که صحبت آنها به درازا

کشید یکی از آنها گفت دوستان دزد آمده برخیزید تا اورا بگیریم هر

کسی وسیله ای برداشت و به جستجو پرداختند اما اثری از دزد

نیافتند.دوستان گفتند تو چطور متوجه شدی که دزد آمده ؟گفت از

نشانه هایش گفتند نشانه هایش چیست؟ گفت اولا که

پاسی ازشب بگذرد به دزدی می رود و ثانیا صدای پایش نمی آید .

الان هم که پاسی ازشب گذشته و هرچه گوش دادم صدای پایی

نیامد مطمئن شدم که دزد آمده !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 دی 1390 10:29 ب.ظ

خوشحال کردن مردم

شنبه 27 بهمن 1386 11:02 ق.ظ

نویسنده : نعمت مرادی
ارسال شده در: حکایت ،

مدتی بر قوم بنی اسرائیل باران نبارید همه کشتزارها خشک ٬  و دام ها و طیورشان در حال تلف شدن بود .

مردم به پیامبر عصر خویش مراجعه کردند و از او خواستند تا با خدا راز و نیاز کرده و طلب باران کند .

پیامبر دعوت مردم را اجابت نموده و بر بالای یک کوه بلند رفت و پس از مناجات با خداوند از او تقاضای باران کرد . از جانب خداوند وحی رسید که مشیتش بر این است که باران نبارد .

پیامبر از کوه فرود آمد و گفت که بارانی در کار نیست . مردم همه نا امید و مایوس شدند .

گله گرگی بود که آنها هم از خشکسالی در عذاب و عسرت بودند آنها هم به سرکرده خودشان گفتند که از خداوند بخواهد تا شاید گشایشی شود و باران ببارد .

سرکرده گرگ ها قبول کرد و گفت اگر در بالای بلندی من گوشهایم را بالا گرفته بودم بدانید به فرمان خداوند باران می بارد اما اگر گوشهایم آویزان بود بارانی در کار نیست .

پس به بالای بلندی رفت و ازخداوند طلب باران کرد اما همان جوابی شنید که پیامبر شنیده بود.

پس گرگ گوشهایش را بالا گرفته و با سرعت به سمت پایین سرازیر شد بقیه گرگها با دیدن حالت او متوجه شدند که باران می بارد خیلی خوشحال شدند .

وقتی که گرگ به پایین کوه رسید باران شروع به باریدن کرد .

پیامبر شگفت زده شد و بعد از راز و نیاز با خدا حکمت کار را جویا شد .

از طرف خداوند وحی رسید چون آن گرگ خواسته بود که برای مدتی و لو کم بقیه گرگها را خوشحال کند من هم مقدر کردم که باران ببارد . چون من به خوشحال کردن دل مخلوقات خود سزاوار تر هستم .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 دی 1390 10:39 ب.ظ

معلم و مرد شیاد

جمعه 5 بهمن 1386 10:01 ق.ظ

نویسنده : نعمت مرادی
ارسال شده در: حکایت ،

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند . مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد .

برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند .

اما مرد شیاد نپذیرفت بعد از اتمام حجت ٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد . بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و ( مرد شیاد ) مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند .

در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار چه می شود .

شیاد به معلم گفت بنویس (( مار ))

معلم نوشت (( مار ))

نوبت شیاد که رسید (( شکل مار )) را روی خاک کشید .

و به مردم گفت شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است

مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 24 دی 1390 10:32 ب.ظ

حکایت( کور واقعی )

جمعه 16 آذر 1386 02:12 ق.ظ

نویسنده : نعمت مرادی
ارسال شده در: حکایت ،

یه نفر از فقر و نداری خسته شده بود به در خانه مرد خیری رفت و از او طلب کمک کرد.

مرد خیر گفت : من نذر کرده ام فقط به افراد نابینا کمک کنم ولی می بینم که تو از نعمت بینایی برخور دار هستی .

مرد تنگدست گفت : اشتباه می کنی اتفاقا کور واقعی منم .

مرد خیر گفت :چطور ؟!؟!؟!

مرد تنگدست گفت : چون بجای اینکه در خانه خدا را بزنم آمده ام و در خانه تورا می زنم  .

دیگری نان می دهد *** منت از این و آن می کشم

خواجه ما را منتظر   *** من ناز دربان می کشـــــم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 25 دی 1390 10:08 ب.ظ